مجموعه داستان خدیجه قسمت سوم – رویاهای از باد گرفته در 89 سال

مجموعه داستان خدیجه قسمت سوم – رویاهای از باد گرفته در 89 سال نام یک مجموعه داستان است که از این پس در وب سایت دینو منتشر خواهد شد. داستان درباره دختری به نام خدیجه و زندگی اوست که در آن فراز و فرود و تلخی و شیرینی کم نیست. این داستان در 35 قسمت هر چند شب یک بار منتشر می‎شود؛ باشد که مورد استقبال شما خوبان در سایت دینو قرار گیرد. در شب‎های گذشته قسمت اول و دوم داستان خدیجه را با شما به اشتراک گذاشتیم و امشب نیز داستان خدیجه قسمت سوم منتشر می‎شود.

طبیعی است که وقتی به کسی زیاد فکر کنید، اسم او ملکه فکرتان می‏‎شود. شاید همین علت نیز استارت اولیه هر عشقی باشد، بسیاری از عشق‌ها فقط با یک فکر کردن یاده و ابتدایی شروع می‎شود و بی آنکه طرف بفهمد همه ذهن و وجودش را تسخیر می‎کند. همه این آنچه بود که کم کم داشت برای خدیجه پیش می‎آمد، از هوشنگ یک پسر عادی مانند همه پسران دنیا حالا یک شخصیت دیگر برای خودش ساخته بود. مرد زندگی‎اش، هنوز به مرحله عشق نرسیده بود اما خدیجه به مرور در خیالش با او بازی می‎کرد تا بتواند کم و کاستی‎های او را در زندگی زناشویی به همین خیال‎ها ببخشد و اگر هم مشکلی پیش آمد کمتر اذیت شود.

داستان خدیجه و هوشنگ

تنها ارتباط بین خدیجه و هوشنگ در آن روزها تماس چشمی بود و بس، هیچ‎کدام روی صحبت کردن نداشتند و البته که فضایی هم وجود نداشت تا با هم بدون مزاحمی حرف بزنند، از گوشه و کنار راه‎ها که به هم می‎رسیدند با چند لحظه چشم به چشم شدن خیلی از حرفها و احساسات را رد و بد میکردند، تقریبا ۲ ماه از اعلام نامزدی‎شان گذشته بود، این روند بدون هیچ تغییر مثبتی در حال ادامه بود، شاید خجالت کشیدن و نبود فضایی مناسب برای حرف زدن بهانه‎ای برای هفته‎های ابتدایی نامزدی بود، اما اینکه داماد یا همان هوشنگ هیچ تلاشی برای نزدیک‎تر شدن و حرف زدن با عروسش نمی‎کرد کمی به نظر غیر معقول می‎آمد، حتما که هیجان پسرها برای هم صحبتی با نامزدشان بسیار بیشتر است چرا که معمولا دختران با حیای خود که همه چیزشان است کمتر درگیر می‎شوند.

ماجرای هوشنگ و زن برادرش کم کم به تماماهالی روستا  رسید در داستان خدیجه

مثل هر روز دیگر، روز دیگری شروع شد، پس از آماده کردن صبحانه‎ای که تنها با یک چای و کمی نون و کره خلاصه می‎شد پدر خدیجه برای آبیاری انارهایشان به باغ انار رفت، خدیجه کمی حیاط خانه را با دسته خرمای نخل جارو کرد، تمام حیاط آنها یک باریکه بود که اول و آخرش نیز آزاد بود و هرکسی می‎توانست رفت و آمد کند و صرفا واژه حیاط را با خود داشت نه حالت حیاط را. این بار آخرین کمی زودتر رسید و آخر جارو کردن خدیجه سلام کرد و کمی با هم شوخی‎های دخترانه و شیطنت‎های معمولشان را تکرار کردند.

کم کم مشک آب را به بغل زدند و به راه افتادند، راه چشمه معمولا خلوت بود و به ندرت کسی از انجا رد می شد، اما در همه این حالات امن و ایمن بود، خدیجه از روز شلوغ دیروزش شروع به گفتن کرد، از تخم مرغ‎هایی که تازه زیر مرغ گداشته و امید داشت بتواند بعد از ۲۱ روز جوجه‎های خوشگلی از آنها سر در بیاید، از هوا هم گفت که کم کم رو به سرما می‎رود و باید به فکر هیزم جمع کردند از دامنه کوه زرد باشند که خیلی سخت و طاقت فرساست.

ماجرای هوشنگ و زن برادرش

خدیجه همینطور به حرف زدن و موضوع عوض کردن ادامه می‎داد بی آنکه فرصتی برای فک کردن به حالت آخرین داشته باشد، اما به یکبار سکوت کرد و پرسید، آخرین پ چته؟ چرا حرف نمیزنی؟ چی شده؟ نکنه بازبا برادرات دعوا شده مث وحشیا ریختن کتکت زدن؟؟ اخرین آرام به مضمونی مشکوک نه گفت، خدیجه دوباره پرسید، زهر مار دختر خر پ چرا اینطور میکنی خو بگو؟ اخرین گفت میخوام یه چیزی بگم فقط شنیدم بخدا نمی‎دونم خودتم شنیدی یا نه؟

خدیجه با تعجب حداکثری پرسید چی شده بگو؟ گفت تورو خدا جایی نگی من گفتم شر درست بشه مامانم اینا بزننم فقط چون دوستمی میگم می‎خوام بفهمی دورت چخبره. خدیجه با کمی عصبانیت چند باره پرسید باشه بگو دیگه اعصابم خورد نکن؟ آخرین گفت: از زن میرزا عباس اون دیروز اومد پیش مادرم داشتن حرف میزدن که گفت زن شامه خیلی با هوشنگ گرم گرفته، مث اینکه به هوشنگ نظر داره واسه ازدواج، هوشنگم جدیدا خیلی رفت و آمدش باهاش زیاد شده؛ آخرین هیچی نگفت، تا چند هفته پیش اصلا به هوشنگ فکر هم نمی‎کرد حالا اما ناراحت بود، نه به خاطر دلی که کم کم داشت برای او عاشق می‎شد بیشتر بخاطر پدرش و آبروی پدرش.

هوشنگ کم‎تر به خدیجه اهمیت می‎داد

خدیجه در سکوتی سرد فرو رفت، پس از چند لحظه اما به حرف امد با خود را قانع کرد که شاید این‎ها مانند همه حرف‎های دیگر زنانه باشد و زیاد جدی نباشد پس به آخرین گفت جدی نگیر حالا انگار هوشنگ چقدر تحفه‎س. خدیجه کم کم بحث را عوض کرد و دوباره شروع به حرف زدن کرد، آن روز هم گذشت و خدیجه به هیچ وجه احساس ترسی نداشت و فقط به پدرش فکر میکرد که مبادا اگر این اتفاق بیافتد چطور ناراحتی او را برطرف کند، در رفت و آمدهای رورانه در ده حرف اخرین بیشتر جلب توجه میکرد.

هوشنگ رفت و امدش به خانه برادر فوت شده‎اش بیشتر شده بود، عنوان رفت و آمدش فقط کمک به زن برادرش بود اما همه کم کم فهمیده بودند قصد او چیزی غیر از آن بود، زن شامه بیشتر از همه برادر شوهرهایش با هوشنگ راحت بود و تمام کارهای خانه را به او میگفت، خدیجه هم این را فهمیده بود، هر بار که برای جمع کردن هیزم یا جمع کردن گاوها به پایین ده میرفت هوشنگ و زن شامه را میدید که باهم در حال انجام کارهای خانه‎اند و بیشتر از قبل با هم شوخی میکردند و می‎خندیدند.

داستان خدیجه و هوشنگ کم رنگ شده بود

پچ پچ کنان این موضوع به گوش پدر خدیجه هم رسید

پچ پچ کنان این موضوع به گوش پدر خدیجه هم رسیده بود، پدر خدیجه زمین و باغ زیادی داشت و البته مهم‎تر از همه این‎ها اسیاب کاملا پیشرفت‎های که فقط با آب کار می‎کرد و تنها آسیاب موجود در کل آن اطراف بود نیز متعلق به وی بود، پدر خدیجه هرگز موضوعی که شنیده بود را به روی خدیجه نیاورد اما مطمئن بود که خدیجه هم ماجرای هوشنگ و زن برادرش را فهمیده بود، از اینکه چیزی به خدیجه بگوید خجالت می‎کشید چرا که با اصرار او بود که خدیجه تن به این نامزدی داد.

تنها چیزی که پدر خدیجه را خوشحال نگه می‎داشت این بود که کوچکترین غمی در چهره خدیجه نمی‎دید، خدیجه تنها دغدغه‎اش پدرش و آبروی او بود، اما بخاطر همان پدر نیز خود را ناراحت نشان نمی‎داد، پدر خدیجه با مال و منالی که داشت مطمین بود اندوخته‎ای مناسب برای دخترش به جا می‎گذارد و این موضوع هم دیگر دلخوشی او بود که اگر ماجرای هوشنگ جدی تر از این می‎شود نامزدی دخترش با هوشنگ را به هم بزند و فکر دیگری برای آینده دخترش کند.

پایان داستان خدیجه قسمت سوم – رویاهای از باد گرفته در 89 سال

امتیاز: 5.0 از 5 (1 رای)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها (اموجی‌ها) را می‌توانید با کیبرد گوشی یا کیبرد مجازی ویندوز قرار دهید.
تصاویر نویسندگان دیدگاه از Gravatar گرفته می‌شود.