قسمت اول مجموعه داستان خدیجه – رویاهای از باد گرفته در 89 سال

از این پس در وب سایت دینو یک مجموعه داستان منتشر خواهد شد، این داستان خدیجه-رویاهای از باد گرفته نام دارد و به صورت اختصاصی برای وب سایت دینو به رشته تحریر درآمده است؛ داستان درباره دختری به نام خدیجه و زندگی اوست که در آن فراز و فرود و تلخی و شیرینی کم نیست. این داستان در 35 قسمت هر دوشب یک بار منتشر می‎شود؛ باشد که مورد استقبال شما خوبان در سایت دینو قرار بگیرد.

در سایه سنگ‌هایی که پایین خانه حیاط دارشان بود و نقش یک سکو برای پهن کردن گلیم و فرش روی آن را برای روستانشینان بازی می‌کرد نشست، هوا گرم بود و البته طاقت فرسا و برای دختری به سن او که تنها ۱۲ سال داشت باید هم طاقت فرسا می‌بود، اما گرمی هوا آخرین چیزی بود که در این دنیا به آن فکر می‌کرد، آنقدر فکرهای زندگی روی سرش آوار شده بودند که دردهای جسمانی اصلا در نظرش پیدا نبود چه برسد به گرمای ماه میانه تابستان جنوب؛ به سنگ‌ها تکیه زد و سرش را بین زانوهایی که مقداری به بالا خم شده بودند گذاشت، دستهایش را دور سرش حلقه زد تا دنیایی تاریک برای چشمانش مانند قلبش و احساسش درست کند، به دوران خوشی فکر کرد که مادرش زنده و مأمن تمام دردها و غم‌های زندگی اش بود، به نظر زندگی منتظر مانده بود تا مادرش که از دنیا رفت شروع به بدجنسی کند و او را آزار دهد؛ پدرش هم آدم بدی نبود، اما گاه فشار زندگی باعث می‌شود آدم‌ها کاری کنند که حتی به دلشان خوش نیاید؛ پدر بلند و مداوم خدیجه را صدا می‎زد تا اگر احیاناً صدایش کافی نبوده آن را در بارهای بعد جبران کند و هر‌ بار بلندتر داد می‌زد، خدیجه خدیجه…؛ رشته‌ افکار خدیجه پاره شد و دیگر به مادرش فوت شده و حکمت بی رحم شدن پدرش فکر نکرد، بلند شد و مانند زنی قوی، نه یک دختر ۱۲ ساله لباسش را که از خاک پر شده بود تمیز کرد و به سمت حیاط خانه رفت تا ببیند باز پدر چه می‌خواهد.

روستا

آب مشک تمام شده بود و خدیجه باید برای پر کردنش به چشمه می‌رفت؛ البته از خانه‌شان جوی آب زلال و روانی رد می شد، اما مردم روستا محض احتیاط کم‌تر از آن برای آشامیدن استفاده می‌کردند تا مبادا بالانشینان آب را به هر دلیلی آلوده کرده باشند. مشک را زیر بغل خود گرفت و به راه افتاد؛ چشمه واقع در میانه باغ انار روستا، منبع اصلی درآمد مردم بود؛ باغی زیبا و شلوغ که در فاصله‌های کم و زیاد، نخل خرما، درخت انگور یا انجیر نیز دیده می شد و مردم روستا نیاز خود را از آن باغ تامین می کردند. جمعیت روستا با ارفاق به ۲۰۰ نفر می‌رسید، روستای زیبایی در دامان کوهی بلند که بیشتر شبیه دره بود و فاصله خانه‌ها خیلی نزدیک هم نبود. خلاف مرسومات اکثر روستانشینان ایران که خانواده ای شلوغ و پرجمعیت دارند خدیجه تنها فرزند خانه پدر و حتی تنها زن خانه بود.

داستان زندگی خدیجه و 89 سال زندیگی

آخرین، بهترین دوست خدیجه

خدیجه معمولا در بین راه سراغ «آخرین» می‌رفت تا با او به چشمه بروند که هم سرگرم شوند و هم ترس کمتری سراغش بیاید. آخرین، بهترین دوست خدیجه بود. شاید نامش خیلی هم عامیانه نباشد، اما مردم روستا اعتقاد داشتند که اگر چند دختر پشت هم به دنیا بیایند نام آخرین دختر باید «آخرین» باشد تا فرزند بعدی پسر شود. هرچه بود پسر در دنیای آن روزها حکم برگ برنده را داشت. اوایل قرن ۱۴ شمسی بود و زندگی بسیار سخت و مطابق با قوانین محض طبیعت پیش می‌رفت؛ خدیجه وقتی با «آخرین» بود تمام دردهایش را فراموش می‌کرد. شیطنت‌های بچه‌گانه و حرف‌های یواشکی دخترانه آن‌ها تمامی نداشت.

آخرین، در بین راه از مشکلات‌ خانه‌شان به خدیجه می‌گفت؛ از سختی زندگی در یک خانواده پرجمعیت، کم توجهی و نداشتن لباس و فرصت استراحت و …؛ خدیجه اما در دلش فکر می‌کرد «آخرین» به خاطر دلداری او این حرف‌ها را تکرار می‌کند تا دردهای زندگیش را کمتر حس کند. خدیجه هم بعد از کمی من و من کردن بالاخره دلش را به دریا زد و جریان خواستگاری هوشنگ را به او گفت. هوشنگ پسر ۲۲ ساله‌ای بود که رنگ و بویی از پسرها نداشت و بیشتر شبیه مردان جاافتاده بود. او قبلا با دختر دایی اش نامزد بود، اما به خاطر اختلافات معمول آن روزگار این ازدواج به سرانجام نرسیده بود.

خواستگاری هوشنگ از خدیجه

آخرین، بعد از شنیدن خبر اوایل خود را خوشحال نشان داد که بالاخره دوستش سر و سامانی می‌گیرد و از بار سنگین روی دوشش در خانه فرار می‌کند، اما وقتی حالت پکر خدیجه را دید به انگار او هم بی رمق شد. گفت: «خدیجه مگر شوهر کردن بد است؟ می‌توانی یک خانه داشته باشی و هر وقت خواستی از خواب بیدار شوی، با شوهرت دردل کنی و همه کارهایی که الان نمی‌توانی، انجام دهی.» اما خدیجه اصلا به این چیزها فکر نمی‌کرد. افکارش اصلا به افکار یک دختر نوجوان دور از شهر شباهتی نداشت. همیشه آرزوی رفتن از روستا را داشت و تا به حال به ازدواج فکر هم نکرده بود.

آخرین، اما تمام سعی خود را می‌کرد تا بهترین دوستش را متقاعد کند ازدواج با هوشنگ که پسری آرام و با ابهت است بد هم نیست، ولی خدیجه کمتر به حرف‌هایش فکر می‌کرد؛ به خواهرها و برادرهایی فکر می‌کرد که اگر بدشانسی محض خود و پدرش نبود الان زنده بودند و می‌توانست در این شرایط بد روی آن‌ها حساب کند.

مادر خدیجه زمانی که او هفت سال داشت از دنیا رفته بود. خدیجه چهار برادر داشت که گویی طلسم شده و هرکدام به نوعی مرده بودند. اگر در این دوران بود شاید می شد بیماری آن ها را تشخیص داده و مانع مرگ آن ها شد، اما در آن سال‌ها با کلمه طلسم خود را قانع می‌کردند. برادرهایش در سن‌های ۵، ۸، ۹ و ۱۳ سالگی از دنیا رفته بودند. خدیجه یک خواهر هم داشت که تنها در چند کیلومتری روستایشان بین یک طایفه دیگر زندگی می‌کرد، فاصله آنقدر زیاد بود که دل‎هایشان هم از هم به همان اندازه فاصله گرفته بود و کمتر به هم فکر می‎کردند…

پایان اولین قسمت از مجموعه داستان خدیجه-رویاهای از باد گرفته در 89 سال

امتیاز: 5.0 از 5 (4 رای)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها (اموجی‌ها) را می‌توانید با کیبرد گوشی یا کیبرد مجازی ویندوز قرار دهید.
تصاویر نویسندگان دیدگاه از Gravatar گرفته می‌شود.