بیمار روان‌پریش - جک نیکلسون فیلم shining

چگونه یک بیمار روان‌پریش را در 5 دقیقه اول آشنایی شناسایی کنیم

این یک باور عمومی است که ما ترکیبی از میانگین 5 آدمی هستیم که با آنها بیشتر از همه وقت می‌گذارنیم. طبیعتاً در چنین شرایط ما نمی‌خواهیم که در دایره نزدیکانمان یک بیمار روان‌پریش حضور داشته باشد. همچنین ما نه می‌خواهیم با یک بیمار روان‌پریش کار کنیم و نه او را استخدام کنیم. خب… پس چطور می‌توانیم تشخیص دهیم که شخص مقابل ما سالم است یا روان‌پریش؟

بیمار روان‌پریش چه خصوصیاتی دارد؟

برای اینکه کاملاً از این موضوع اطمینان حاصل کنید که شخص بیمار است، شما نیاز به یک لیست طولانی از صفات شناخته شده علمی دارید، اما از آنجاییکه این امکان‌پذیر نیست، می‌توانید نشانه‌ها را دنبال کنید. این افراد چه خصوصیاتی دارند؟

1. موضوعات صحبتی متفاوت دارند

تحقیقات علمی ثابت کرده است که بیماران روان‌پریش دو برابر افراد عادی درخصوص سه موضوع زیر صحبت می‌کنند:

  • غذا
  • ارتباط جنسی
  • پول

این افراد تمایل کمتری برای صحبت در خصوص سه موضوع زیر دارند:

  • خانواده
  • عقاید مذهبی
  • معنویت

اگر شخصی دیوانه‌وار در رابطه هیکل خود و یا میزان پولش در حساب بانکی صحبت می‌کند، بهتر است در همنشینی با او جانب احتیاط را رعایت کنید.

2. صحبت‌های آنها خودمحور است

روان‌پریش‌ها به‌طرز باورنکردنی به خودشان اهمیت می‌دهند و برای خود ارزشمندند. این افراد خود را مرکز جهان می‌بینند و براساس قوانین خودشان زندگی می‌کنند. در حالیکه آنها علاقه به صحبت درخصوص اهداف بزرگ خود دارند، معمولاً نمی‌دانند که چطور باید به آنها برسند.  

دقیقاً به همین دلیل است که افراد موفق تمایلی به صحبت در مورد اهداف خود ندارند، افراد موفق معمولاً در رابطه با برنامه‌ها و چگونگی رسیدن به هدف صحبت می‌کنند، در حالیکه بیماران به‌گونه‌ای رفتار می‌کنند که انگار به هدف رسیده‌اند.

3. مانند شما رفتار نمی‌کنند

بیماری روان‌پریش - آنتونی هاپکینز - هانیبال

افرادی که دلسوز و غم‌خوار شما هستند همگام با شما عمل می‌کنند، در اتفاقات ناراحت‌کننده زندگی شما همراه‌تان گریه می‌کنند و با ماجراهای شاد شما می‌خندند. این یک موضوع عادی است. اما تحقیقات نشان داده است که بیمار روان‌پریش رفتار کاملاً متفاوتی دارد. آنها ممکن است حتی زمانیکه که شما فریاد می‌زنید، پاسخ شما را با فریاد ندهند، در صورتیکه این واکنش در نظر خیلی‌ها طبیعی است. به همین دلیل است که روان‌پریشان بر روی خود متمرکز هستند و نه شما.

4. به شدت پاداش محورند

همه ما از پاداش و جایزه لذت می‌بریم، اما تحقیقات نشان داده که افراد روان‌پریش به هر قیمتی برای رسیدن به پاداش تلاش می‌کنند. به همین دلیل است که میزان آزادسازی دوپامین در این افراد 4 برابر انسان‌های عادی است. این بدان معنی است که روان‌پریش لزوماً فردی بدون توجه به عواقب انجام کار نیست و حتی ممکن است بیش از دیگران به این موضوع توجه کند.

با این حال همه ما از پاداش لذت می‌بریم و بسیاری از کارهایمان را در جهت رسیدن به پاداش انجام می‌دهیم. حتی افرادی که بسیار بخشنده هستند، برای آنکه احساس خوبی در مورد خود داشته باشند اینگونه رفتار می‌کنند. اما بیمار روان‌پریش بدون توجه به عواقب اخلاقی، قانونی، شغلی و حتی روابط قصد رسیدن به پاداش را دارد.

5. عاشق کار کردن برای رئیس بد هستند

بعضی از رئیس‌ها مغرور، بی‌ادب، خشن و بیش از اندازه متقاضی هستند و با صداقت عمل نمی‌کنند. اینها افرادی هستند که ما از کار کردن با آنها متنفریم، اما روان‌پریش‌ها نه.

بیمار روان‌پریش

بدترین نوع بیماری روان‌پریشی آنست که شخص احساس همدلی ندارد، سرد و نترس است. تحت تأثیری شرایطی که اکثر مردم را در استرس، ترس و خشم قرار می‌دهد، قرار نمی‌گیرد. آنها با خونسردی شرایط را آنالیز کرده و راهی برای شکوفایی پیدا می‌کنند و این یعنی وجود رئیس بد برای آنها یک پاداش است. این افراد نه تنها در شرایط کاری نامناسب رشد می‌کند، بلکه از همتایانش به خوبی جلو می‌افتند.

اما آیا این بدان معنی است که هر فردی که زیر نظر یک رئیس سوءاستفاده‌گر پیشرفت می‌کند بیمار روانی است؟ بعضی از افراد بدون در نظر گرفتن (حتی با در نظر گرفتن) اینکه چگونه با آنها رفتار می‌شود، به بهترین نحو کار می‌کنند. اما اکثراً نمی‌توانند. سوپراستارها حق انتخاب دارند، بنابراین این شرایط را نمی‌پذیرند. اما سوپراستارهای روان‌پریش با رئیس وحشتناک خود می‌مانند، چراکه احساس می‌کنند در خانه خودشان هستند.

چگونه با یک بیمار روان‌پریش کار کنیم

احتمالاً بعد از خواندن نکات بالا به این نتیجه رسیده‌اید که با چنین فردی در زندگی خود سروکار دارید و راهی برای دور کردن آن از خود ندارید. ایراد ندارد. راه‌هایی برای حل این مشکل وجود دارد.

در اولین قدیم به آنچه که آنها انجام می‌دهند توجه کنید، نه آنچه که می‌گویند. این بهترین راه برای آگاهی از وضعیت است. علاوه‌براین تلاش کنید که سناریوی “برد-برد” رقم بزنید. همه ما دوست داریم برنده باشیم، اما روان‌پریش‌ها بیشتر از هر کسی این را می‌خواهند. راهی پیدا کنید که هر دو برنده باشید، بدین ترتیب روان‌پریش‌ها در کنار شما خواهند بود نه در مقابل شما.

و در نهایت فراموش نکنید که مانند افرادی با هوش هیجانی رفتار کنید: همدردی کنید و خودتان را با افراد محیط اطرافتان هماهنگ کنید. شما هرگز نمی‌توانید رفتار افراد دیگر را کنترل کنید، اما همیشه می‌توانید واکنش خودتان نسبت به آن رفتار را کنترل کنید.

منبع: Inc.

امتیاز: 4.0 از 5 (8 رای)

۳ دیدگاه

  1. Avatar عاشق یه روانپریش مازوخیسم شدم ناخواسته گفت:
    0

    من حدود 8سال ونیم پیش عاشق فردی شدم که بعدها به مرور متوجه بی ثباتی روانی این شخص ووجود بیماری های متعدد روانی درایشون شدم یعنی باگذشت هرروز از رابطم متوجه بیماری ناجوری درایشان شدم ولی خوشبختانه یه چیز هم دررابطه باایشون صدق میکنه اونم اینه که برای اینکه دیگران متوجه نشن بسیار تلاش میکنه وحتی سخنرانی های زیادی درباب بدبودن چنین افرادی باشخصیتهای پنهان خودش سرمیده من ی دیپلم ناقصی هستم ولی توتمام زندگیم عاشق علم روانشناسی بودم وتاحدودی با مطالعه وتجربیات سختی که از کودکی تابه امروز دربرخوردهام باافراد مختلف داشتم متوجه اینکه یه فردی چکارست تاحدودبسیار زیادی میشم ولی حتی منم نزدیک دوسال طول کشید تاایشون وانچه رو ک پنهان میکرد رو بشناسم واونم به دلیل عاشق شدنم بود که هرانسانی که عاشق میشه ناخوداگاه مغزش یه پوشش برای پوشاندن معایب رفتاری عشقش بوجود میاره تاخودشو قانع کنه که ایشون بینقصه ونخواد ازش دور بشه اگر حتی قوی ترین وبااطلاع ترین فردعالم باشی باز عاشقی چنین بلایی سرت میاره بقول مثال معروف کورت میکنه درواقع برای من واقعا این موضوع صدق میکنه که خودم درپس ذهنم چشمامو کور کردم تاعیوب زیادش رو نبینمم وایشون هم دوسال تمام واقعا چنان نقش یک عاشق شیفته رو بازی کرد که باورتون نمیشه ازدرست روزاول که وارد سال سوم شدم وبه مروربرایش دردودل هایی کرده بودم وازبی کسی وبی پشت وپناهی من مطلع شده بود شروع ب نمایان کردن ذره ذره شخصیت وتمایلات درونی روان پریشانش کردولی بازهم بعلت ترس از شناخته شدن شخصیتش واینکه من هم زن ضعیف وناتوانی نبودم علنن اون رویش رو نشون نمیده واین من بودم ک با ریزشدن ودرک کردن خیلی ازحرکات ورفتاراش ومطالعه بیشتر وجستجودرمورد رفتارایی که اطلاعی ازشون نداشتم تونستم تاالان حدود 20 شخصیت فرعی ویک شخصیت اصلی این اقارو شناسایی کنم بزرگترین مشکلی که دارم که حتی برای من هم سخته پذیرشش تحقیرشدن توسط ایشونه اونم به خاطر دلایل ناحق که اصلا به من ربط ندارن ودوم خیانت کردنای گاه وبیگاه وتنوع طلبی جنسیشه ک حتی بامن هم درمیان میزاره تمایلات جنسیشووازته دل بهم اطمینان داره ولی ازاعتراف به خیانتاش بخاطر ترس ازدست دادن من خودداری میکنه تاحدودی به من وابسته هست من یک زن قوی ازنظر جسمی وروحی واون یک مرد ترسو ضعیف هستش که حتی ترس ازسگها وحشراتی نظیر رتیل رو من دروجودش ازبین بردم نمیتونم ازش دل بکنم باهمه وجودم عاشقشم وبرای بیماریش واین ضعفهاش دل میسوزونم ونگرانم اگر من نباشم چه بلایی سرش خواهد اومدوچه بلایی سرخیلیای دگه ممکنه دربیاره برای همین سوختم وساختم حتی ازدواج هم نکردیم ولی دوخانواده ازوجود هردومون مطلع هستن ومیدونن باهم زندگی میکنیم ولی نه دائمی بصورت رفتن دوروزه یا یکهفته به خونه ای پدری ودوباره همون مقدار درکنارهم بودنمون
    .
    خانوادش بسیار منو دوست دارن وبلعکس خانواد من ازایشون متنفرهستند ولی درظاهر جلوش حفظ ظاهرمیکنند که این ربطی به ایشون نداره واونام ازموضوعات مختلف روحیش خبری ندارن برمیگرده به بدبودن خانواده خودم ازهمه نظر که دلیل سواستفاده بیشتری به ایشون برای ازار وتحقیر من داده چون بی کسی منووبی بندوباری خونوادمووعدم حمایت عاطفیشونودرقبال من دیده ومیدونه همشون ادمای لاابالی هستن ولی من هیچوقت از مشکلات رابطم درحضورخوانوادم حرفی نزدم که چون برام درس عبرتی شددردودل کردن باایشون که عاقب چماقی توسرخودم برای تحقیرم شد دردستش ومطمئنن مادربی بندوبار من که درسن 58 سالگی هنوز به بی بندوباری جنسی میپردازه لیاقت وصلاحیت شنیدن دردودلم ونشان دادن راهکار به من رو به هیچ عنوان نداره وپدر معتادوبی غیرتم که باوجود دونستن اینکه مادرم چطورهنوز داره با کسی از خودش 40 سال کوچک تر ارتباط برقرار میکنه وشبها پنهانی بیرون میره وحتی ازکودکی تاسنی که من استقلال وقدرت درک وتصمیم گیری پیداکردم بارها منو مجبور به رفتن ب راههای کثیفی کرده بازم ازمادرم حمایت میکنه ومنو مورد فحاشی وکتک کاری با37 سال سن قرارمیده من مطمئنم خودم هم مشکلات رفتاری وروانی بسیار زیادی دارم باوجود بزرگ شدن درچنین خونواده وداستان زندگی که هردهه ای اززندگیم خودش یه فصل کتاب بینظیر برای نویسنده ای ک جویای نام وپیشرفت باشه خواهدشد به دورارعقل وذهن هست که من سالم باشم ازنظر روانی ولی اینقد درمورد خودم مطمئنم که سنگدل نیستم ازار نمیرسونم به کسی حمایت میکنم ازحتی دشمنم وحتی افراطی دلرحم ونازک دل هستم که ضعف بدی هست دلرحمی ومحبت بیش از حدهمیشه بهم ضربه زده اونم شدید ولی حداقل اعتراف میکنم ک مشکلات رفتاری بسیار زیادی دارم وهمیشه هم درحال تحقیق برای رفع مشکلات روحی روانیم ورفتارهای ناپسندم هستم وسعی کردم به فرزندم که ازازدواج اولم که تحت اجبار مادرم وراضی کردن پدرم بود هست درس زندگی وانسانیت بدم شایدم بخاطر نداشتن سوادودانش کافی دارم راه رو اشتباه میرم شایدم واقعا فقط تصورمیکنم دارم کار درست روانجام میدم که خودم مطمئنم صددرصد کارم یه جاییش لنگ میزنه چه درارتباط باعشقم وزندگی اینگونه باهاش چه دررابطه با برخوردواموزش درسهای زندگی به فرزندم که پسرهم هست ولی اینو میدونم خوشقلبی ومهربانی هیچموقع کارناپسندی نیس یکی ازدلایل موندنم درکنار ایشون اینه که باوجود تمام معایبش وحتی اینکه بارها نشانه جنون درایشون دیدم به مهربانی اندکی که تووجودش هست وتوجهی که بعضی مواقع نادر بهم نشون میده ونیازی که دروجودش احساس میکنم به من داره باعث شده نتونم ازش دل بکنم وهنوز بیش از 8سال پیش بهش دلبسته باشم ودلیل دیگش اینه که من چون هیچوقت پشتیبان وحامی نداشتم وکمبود محبت بسیاری توزندگیم داشتم دوسال اولی باتمام وجود بهم محبت کرد وحامی من بود وحرفا وشعارهایی که میزد باعث شد من بینهایت بهش وابستگی پیداکنم به حدی که زندگی بدون اون برام مساوی بامرگ هست ب معنای واقعی عاشق شدم چون بارها امتحان کردم سعی کردم حتی یکسری توزمستان گذشته ک ازخیانتش به تنگ اومده بودم به مدت 40 روزترکش کردم دوریش تحمل کردم به گزینه دیگری برای رابطه جدید وفراموش کردنش فکر کردم وفرصت دادم ولی درنهایت باعث بیمارشدنم وبه رختخواب افتادن شدیدم به مدت 3 هفته شد که ازتب شدید میسوختم شبانه روز واولین شبی ک تلاش برای دیدنش ازدور کردم دوباره حالم خوب شد این اگر روان پریشی نیس پس چیه وقتی میدونی بایه روانپریش مازوخیسم سروکارداری ولی هنوز اینجور میخواهیش ک ازخودت میگذری ولی نمیتونی ازش بگذری من بارها خودم رو زندیگم رو وحتی اینده وشادی دلم رو فداش کردم ولی نزدیک زندگی فرزندم هم نزاشتم بشه دورادور باهم مسالمت امیزانه برخورد وسلام دارن ولی اجباربه زندگی جمعی سه نفره نکردم هیچکدوم رو یجورای نصف کردم خودمو میونشون همین روزاست که ازپادربیام خیلی وقته ازتمام خواسته های خودم میگذرم بخاطر دوتاشون که برام نفسن نمیدونم چقد دیگه میتونم این نادیده گرفتنم توسط اطرافیانم این تشنگی روحم برای نیاز به محبت نزدیک ترین کسام رو واین همه دردوحرف ناگفته ومدفون تو وجودم روتحمل کنم وازپادرنیام یموقعهایی شبا ارزومیکنم کاش که امشب میخوابیدم فرداش بیدارنمیشدم نه اینکه مثل ادمای ضعیف بخوام خودکشی کنم نه ولی فقط دوست دارم مثل هرادم دیگه ای ازاینهمه درد ورنج رها بشم اونم توسط خود خدای بالاسری ودرارامش وعزت نه با خفت وخودکشی وحرف وحدیث پشت سرمرده ام . برام دعاکنین بمیرم توارامش وناگهانی همینجوری که دوست دارم چون باوجود تمام تلاشم به تشویقش به مهربانی وعاطفه داشتن پسرم متاسفانه فک کنم ازطرف پدری ژن دخیل باشه چون بینهایت بی احساس وتاحدودی سنگدل هم شده الان 18 ساله داره میشه وباصراحت وراستگویی تمام بهم گفت اگربمیرم برای خودم بهتره وازاینهمه رنج رها میشم وجوش اونو نزنم اینقدتوان دار بره خوابگاهی وروی پای خودش وایسته وازاین نظر خیالم براش راحت باشه حتی اول گفت راست بگم یادروغ که این واقعا خوشحالم کرد حداقل توبیان احساسش صداقت داره ویجورایی قوی بارش اوردم ببخشیدکه اینهمه نوشتم وازهردری گفتم شاید ربطی هم خیلی ازحرفام به این پست وموضوع این بحث نداشت ولی شما ببخشید وبزارید پای اینکه دگ شبی واقعا لبریز بودم وشانسی به این پست رسیدم هرچند که بخوام مثالی برلتون بگم من یه مختصر دوکلمه ای روحساب کنید ازیه کتاب چندجلدی براتون تعریف کردم گفتم که براتون اگرپیدابشه کسی مایل ووارد به نوشتن باشه سرگذشتی داشتم که هرده سال یکبار اززندگیم به سمت جدیدی واتفاقای ناگواری وتجربیات گوناگونی رفته وباعث شده هردهه اززندگیم یک ادم متفاوت باداستانی متفاوت ازتمام چیزهایی که هرکس تاحالا ممکنه شنیده باشه باشم که میتونه باچاپ سرگذشتی که شاید خیلیا تخیل نویسنده حسابش کنن وبگن مگه امکان داره یه همچین ادمی تودنیا وجودداشته باشه ویه همچین اتفاقاتی روی کره زمین ممکن باشه رخ بده اونم توایران خودمون؟؟ به معروفیت وموفقیت بزرگی برسه والانم این دهه از عمرم نزدیک اخراشه نمیدونم ایا دهه بعدی زندگیم هستم تا تغییرمسیر جدیددهه بعدیم رو ببینم یانه؟؟بازم عذرمیخوام ازطولانی شدن کامنت که چه عرض کنم کتاب کوتاهم عفوکنیدعزیزان واگرنظری دارید بهم بگین ازته قلب حتی پذیرای انتقادهای صریحتون هستم بدون ناراحتی وجبهه گیری بی نصیبم نزارید ازراهنماییها ونظرات وانتقاداتتون

    • Avatar unknow گفت:
      0

      سلام

      من مسلمانم و پسر هم هستم و راجب عشقُ رابطهُ درودلُ اینجور چیزا نمی تونم نظری بدم چون واسم معنایی نداره اما می فهممش و درکش می کنم و هرچیزیرو می فهمم و درک می کنم
      فقط نحوه به درستی گذروندن این دنیای نکبتی رو بهت میگم
      از هرچیزی که باعث میشه کرُ کورت کنه و همه چیزُ اونطوری که هست نبینی فاصله بگیر از جمله عشق
      اگر خودت می تونی تنها زندگی کنی و از پس خودت بر بیای پس ولش کن به حال خودش بچت که نیست که مسئول روحیش و موجودیتش باشی
      کتاب بخون فیلم ببین بازی کن و از هر طریقی دیدتُ نسبت به دنیا گسترش بده و نیازی به تجربه نیست تا بتونی تصمیمات درست توی زندگیت بگیری با فکر کردن به مسائل حتی ساده ترین و بچگانه ترین مسائل و بدست اوردن جوابای قانع کننده ذهنتُ گسترش بده و بیشتر به گرایشاتت فکر و مثل حیوان حرکتشون نده یعنی اگر چیزیرو می خوای به این فکر کن که چرا می خوای و نذار غرایز حیوانیت بجای عقلت تصمیم بگیر تا وقتی که میمیری مثله 99 درصد انسان ها حیوان ناطق از دنیا نری و در مقابل خدا حضور پیدا کنی و احتمالات رو پررنگ در نظر بگیر و بدون بودن منفعت کاری انجام نده
      یعنی اگر خوبی می کنی از روی دلسوزی و کلا دل نباشه و احتمالاتُ در نظر بگیر و خوبی که می کنی در راه رضای خدا و کسب منفعت از خدا و بدست اوردن پول اون دنیا یعنی ثواب باشه
      وگرنه این موجودات باصطلاح یک پاپاسی هم مهم نیستن که بخوای افکارشون و جونشون واسط مهم باشه و خودتو بهشون اثبات کنی
      خودم میگم سر به تن هیچ کدومشون نباشه

      اگر می تونی این شخصی که در زندگیت هست نگه داری و درستش کنی با محبت و راه درستُ بهش نشون بدی و کثافت و لهوُ لعب این دنیارو بهش بفهمونی و مطمئن هستی که از پسش بر میای صد در صد این کارو انجام بده چون منفعت خیلی زیادی واست داره و( احمق و دیوانه اون کسی هست که از احتمالات چشم پوشی می کنه بخاطر اینکه غرایزش کثیف حیوانیشو شکوفا تر کنه ) ولی اگر نمی تونی از پسش بر بیای پس راه بهتریُ انتخاب کن
      نیازی نیست حتما عاشقش باشی تا کنارش بمونی یا باهاش مهربون باشیُ بهش محبت کنی به فکر چیزی باش که با خوبی کردن بهش در راه رضای خدا بدست میاری در اون دنیا و احساساتُ بریز دور چه حس تنفر و چه حس بی علایقی و غیره

      اینُ هم بهت بگم که اگر به فکر ازدواج دوباره هستی اکثرا خیانت کار و ریا کارن
      اون کسی که بیشتر واسط زبون میریزه و کاری می کنه توی کوتاه مدت عاشقش بشی و همه چیز طبق خواستت پیش میره و برات میشه یک آقا یک مرد بزرگ و غیره و اصلا انگار کامله و همه چی تمومه تو دیدت اینُ بدون که همین شخص کثیف هست و خیلی هم زود سیر می شه و دنبال غذای جدید با یه رنگ تازه می گرده و خیانتا شروع میشن و با این حال هرجوریم که شده نمی خواد از دستت بده که به این میگن نیاز یا بقول نقل از فیلم مأمور خود خوانده چقدر تحقیر آمیز چقدر پَست
      عشقُ علاقه های قبل از ازدواج همشون اینطورین و علاقه و دوست داشتن در طول زندگی بدست میاد
      توی دین اسلام هم ازدواج از روی عشقُ علاقه انجام نمیشه و عشقُ علاقه و محبت در طول زندگیُ هدف قرار داده
      باید ببینی چقدر باهات راحته افکارشو چطور باهات در میون می ذاره و تو چقدر می تونی باهاش راحت باشی

  2. Avatar محسن منصوری گفت:
    0

    اگر به بند 5 توجه کنیم بسیاری از مردم ایران روان پریش هستند ویا در حال سوق داده شدن به سمت روان پریشی هستند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شکلک‌ها (اموجی‌ها) را می‌توانید با کیبرد گوشی یا کیبرد مجازی ویندوز قرار دهید.
تصاویر نویسندگان دیدگاه از Gravatar گرفته می‌شود.